|
لحظه ای ایستادن
|
||
در دفاع از« مرید و مراد بازی»
در پست قبل دوستانی بی نام ونشان مطالبی نوشته اند پیرامون مرید و مراد بازی خواستم این سوء تفاهم بنیادینی که پیرامون مساله مرید ومراد بازی وجود دارد را برسی کنم .
این قضیه از طرق مختلف قابلیت نقد ، نفی و نهایتا تبارشناسی دارد . مساله مرید ومراد بازی دو حوزه از یک فرهنگ را در بر می گیرد که مبتنی اند بر مفهوم زمان یکی مربوط به رابطه جوانمردان و ازتباط حلقه فتوت که هانری کربن درباره آن تحقیق جامعی دارد و دیگری مساله مرید ومراد در عرفان . البته در دوره متاخرتر شکل دیگری از ارتباط مطرح می شود که مربوط به نوچه و لوطی است . هرکدام از این روابط چه از نظر یک الگوی تاریخی – جامعه شناختی و چه از نظر شناخت رابطه انسانی و کارکرد های اجتماعی آنان در رابطه با مبارزه طبقاتی و مناسباتی که در جامعه سنتی ماقبل مدرن این ارتباط ایجاد می کند برای انتقال یک نوع فرهنگ قابلیت بررسی دارد.
آن بخشی که مربوط به تجربه عرفانی ست در نگاه من نسبت به تمام آدم هایی که فاقد یک نوع تجربه عرفانی اند ؛ داوری شان پیرامون این رابطه داوری بی ارزشی ست چون این تجربه یک تجربه عملی ست و پیرامون آن صحبت کردن نوعی آب در هاون کوبیدن است .
طبیعتا آن ارتباط محصول نوعی از مناسبات بین یک منبع کسب معرفت از طریق فرا عقلی ست و برای انتقال از یک آدم به آدم دیگر، یک رابطه فردی و سلوک را می آفریند و در شکل اصیلش یک ضرورت برای آن تزکیه ای است که منجربه توان های کسب معرفت درونی و پرورش آن می شود و در نحله های مختلف عرفانی از « بصری» تا « ابو سعید ابوالخیر » و « خرقانی » وجود داشته و هنوزم در ارتباط با کسب معرفت عرفانی راه دیگری وجود ندارد یعنی همیشه شاگرد و استادی وجود دارد و کسی که می خواهد رشد کند باید تن به این ارتباط دهد . چه در رابطه با اهل فتوت و چه در رابطه با عرفان .
پس تا این جا آنچه به عنوان ناسزا و فحش در آمده حاصل جهل آدم هاست اما بحث جالب قضیه از این جا شروع می شود که بحث به ارتباط لوطی و نوچه کشیده می شود :
این قضیه زمانی که از منظر جامعه شناختی و اخلاقی بررسی می شود دو وجه متفاوت پیدا می کند .
اگر از زاویه جامعه شناختی به آن نگاه کنیم در گذشته و در جوامع ماقبل مدرن شکلی از برقراری امنیت محله ها توسط لوطی محل و آدم هایی که پرورش می داد برقرار می شد که اینها نقش مدیریتی و اداره کننده محل را ایفا می کردند که محصول زندگی ماقبل مدرن بود غالبا آدم هایی که این ارتباط را درست درک نمی کنند و این موضوع را از محتوای زمان خود جدا کرده و تبدیل به امر منفی می کنند در واقع سطحی نگری خودشان را نشان می دهند .
امااز جنبه اخلاقی این پدیده کنشی تمثیلی دارد تا این که بخواهد درکی علمی پشت آن نهان شده باشد . و این که مبین شکل کورکورانه ای از یک آدم در ارتباط با چیزی به اسم خرد مدرن منفی شمرده می شود . یعنی به تعبیری این رابطه مرید و مراد بازی نفی میشود چون در ارتباط با آن عقل و نقد وجود ندارد و "برابر آن یک رابطه مبتنی بر عقل را می گذارند ". این در ارتباط با جامعه ای که می خواهد نیروهای تردید و خرد انسانی خود را شکوفا کند و به نقد گذشته بپردازد ( به سود خرد انتقادی مدرن ) چیز خوبی است.
اما مثل خیلی از چیز هایی که در جامعه ما سوء تعبیر می شود و تنزل و تقلیل می یابد و دستمالی شده و از ارزش خود جدا می شود و تبدیل به دشنام برای منکوب و مرعوب کردن دیگران می شود این اصطلاح هم خیلی موقع ها شامل همین وضعیت است.
خارج از این قضیه و در دوران مابعد تفکرمدرن که اساسا خرد انتقادی به عنوان مهمترین شکل تجلی و بروز تفکر در هم آمیخته با چیزی به نام پزیتیویته که سیطره وسیعی به همه جا داشت باعث شده بود که توهم عینیت علم ؛ توهم عینیت نقد را به همراه بیاورد . که خود به خود این پدیده نقد می شود آن هم به وسیله یک نگرش قطعیت ستیز به وسیله جریان فکری که بعد از هایدگر در جهان رشد پیدا کرد و در دوران تفکر پست مدرنیستی ادامه یافت.
اتفاق اتفاق ساده ایست . این جا یک درک متفاوتی در ارتباط با رابطه ای به اسم اذهان (رابطه بین الاذهان) از یک سو و رابطه مخاطب و متن از سوی دیگر به وجود آمد که دگم های دوران مدرن را واقعا شکست و مورد تردید قرار داد از جمله خود این رابطه مرید و مرادی....
در واقع می خواهم از زاویه جدیدی موضوع را مورد بررسی قرار دهم :
شما زمانی که فکر می کنید که انسان همه وجود خود ، مثلا از دوست داشتن جدا می شود و با یک متن رو به رو می شود و متن را با یک عقل ناب و محض مورد داوری قرار می دهد و در یک فضایی که کاملا از مفاهیم عینی برخوردار است درباره یک متن تصمیم گیری می کند و کاربه چیزی ندارد، در واقع مواجه با یک تفکر ماشینی اوایل دوره مدرنی رو به رویید که که مغز انسان به شکل ماشین دیده می شود و متوجه این نیست که خود این عقل می تواند مورد تردید قراربگیرد (کاری که ناقدان مدرنیته چه در سنت هرمنوتیکی مثل هایدگر وگادامر و چه در سنت انتقادی مثل آدورنو انجام داده اند که عموما با نقد هوسرل آغاز می شود ) و حتی ارتباط این عقل با مقوله های مختلف تجربه انسانی و عاطفی و موقعیت مشاهده شونده و این که تحت چه شرایطی به موضوع نگاه می کند و.... مورد بازخوانی مجدد قرار می گیرد .
در نتیجه ما با دورانی رو بروییم که اعتقاد به چیزی به اسم عینیت نقد یا مطلق بودن عقل از دست می رود ، همان چیزی که نافی رابطه مرید ومراد بازی است . در همین جاست که انسان واقع بین تر می شود و در رابطه خود با متن یعنی همه آن چیزهایی که حذف شده بود و محصول آن وجود انسانی (همانند عاطفه ، تخیل ، واقعیت انضمامی ( Concrete )موجود انسان ) را در بر می گرفت را دخالت می دهد.
چطور ممکن است که شما در جهان هنر یا هر جهان دیگری با آثاری رو برو شوید که این آثار دنیای جدیدی را برای شما باز کنند و شما قرابت روحی و درونی با آن برقرار کنید و بعد دوست داشتن شما حذف شود ، این یک دروغ است.
در نتیجه آن چیزی که به شکل متزلزل مبتنی بر یک نگرش قرن 19 به عنوان یک امر منفی شمرده می شود مثلا رابطه مرید و مرادی به نظر من در دوران پست مدرن می تواند مورد تجدید نظر واقع شود چرا که انسان اتفاقا نقاب را میدَرَد و هیبت انسان عاقلی را که با عقل همه چیز را اداره می کند را فرو می ریزد و خود عقل انتقادی به خاطر همه تاثیراتی که چیزی به عنوان وجود انسانی و موقعیت موجود انسانی دارد تردید می کند .
بنا بر این دوست داشتن مولف واثر او (چه هنرمند وچه منتقد وفیلسوف و...) جزئی از مکالمه او با جهان در می آید واین جزء بسیار خلاقیت برانگیز و الهام بخش است . در نتیجه وقتی آدم های عقب مانده می آیند وبحث مرید ومرادی یا دوست داشتن را مطرح می کنند مثلا رابطه من با فلاح ، میراحسان، کیارستمی ویا پویا میرزاپور و اخیرا رسول نمازی و مریم آزاد در وبلاگ واقعا خنده ام می گیرد .
فرد به جای این که ببیند که محصول این ارتباط یا گفتگو، جهان هایی تازه است که برای مخاطبان خودم و آنها آفریده ام و می تواند به عنوان یک متن تازه افق های نویی را برقرار کند یا نه؟! انگشت می گذارد بر این نکته که شما مرید ومراد هستید یا از دوستیتان سوء استفاده می کنید.
خیلی متاسف شدم که این نوشته را به جای مطلبی کوتاه در باره مرگ رورتی روی وبلاگ گذاشتم اما به نظرم ضرورت داشت .
خاطرات پیاده روی
میراحمد میراحسان یکی از دوستان بسیار نزدیک من است هر چند از این دوستی زمان زیادی نمی گذرد و این مربوط به نوشته های من در مطبوعات و دوست مشترکی بنام سعید صدیق می شود
فکر نمی کنم "میر احسان " نیاز به معرفی داشته باشد اما برای کسانی که او را نمی شناسند همین قدر بگویم که یکی از منابع اورجینال در زمینه پدیدارشناسی و کارکرد عملی آن در حوزه دیگر با عنوان "پدیدار ومعنا در سینمای ایران" به قلم او بوده که بسیاری از متفکرین داخلی در سینما و فلسفه همچون "عبدالکریم رشیدیان" ، "بابک احمدی" ، "شادمهر راستین" و... آن را تحسین کرده اند .او که فیلسوف ، شاعر ، منتقد و کارگردان سینماست اخیرا سخنرانی در برلین درباره "سرزدن به سنت در تجربه مدرن " داشته که مورد توجه محافل فلسفی دنیا قرار گرفته که از جمله آگامبن درباره آن اظهار نظر کرده اند .
او همچنین همکاری نزدیکی با "کایدو سینما" «معتبرترین مجله سینمایی جهان » دارد وی به تازگی به عضویت کمیته مطالعات سینمای مستند وهمچنین انسان شناسی در آمده است.
اخیرا قرار شده که همراه او سایتی تخصصی پیرامون سینمای مستند راه اندازی کنیم که در کنار خود افرادی همچون عباس کیارستمی ، شادمهر راستین ، روبرت صافاریان ، تهامی نژاد ، کلانتری، مختاری و... را خواهد داشت .مسئولیت مباحث نظری سایت بر عهده من خواهد بود .
در خلال دیدار هایی که با هم داشتیم پس از بحث و گفتگو پیرامون سایت مسیر طولانی را با هم قدم می زدیم و در باره مسائل مختلفی صحبت می کردیم . آنچه برای او جالب بود ضدفلسفه بودن من به مدد تفکر فلسفی (البته به گفته خودش) همچنین وفاداری و توامان نقد من به مکتب فرانکفورت بود و آنچه برای من جالب بود محوریت مساله سنت در نگاه او و در تجربه مدرن بود .نقطه اشتراک عمیقی هم بنام زیبایی شناسی(Aesthetics) میان ما وجود داشت .آنچه در این پیاده روی ها نظرم را جلب کرد فضای گفتگو ودیالوگ به مفهوم واقعی بود . بر آن شدم ماحصل بحث های خود با میراحسان را به صورت مجموعه ای در وبلاگ با نام خاطرات "پیاده روی " عرضه کنم:
هنر در 2500 سال تاریخ مکتوبش همواره همانند یک پرسونا عمل کرده یعنی همواره هنر همانند یک نقاب جلوی چهره انسانی هنرمند پنهان می شود چرا که این چهره می تواند غیر استاندارد ،بیمار و اسیر کشمکش باشد . او هماره نقشی می آفریند و بعد می گوید این الکترا ، ادیپ ،آنتی گونه و... است بدین ترتیب فاصله می آفریند میان اثر به عنوان چیزی که محصول جهان کشمکش ها ، تراژدی ها و کمدی ها و... وخودش که در پس نقابی پنهان شده و همواره این تقدس را حفظ می کند.
اما در دوران دیجیتال ما با نوعی دریدن نقاب رو به روییم یعنی آن چیزی که آرمان عرفان مسیحی ، یهودی ، اسلامی و...است یعنی نزدیک شدن به آن چیزی که امثال عین القضاة در تمهیدات می گویند .
عین القضاة به ستایش شیطان خود می پرداخته و آن را تجلی از یک عشق ناکام که اتفاقا همیشه در هنرمند وجود دارد می دانسته.
در دوران دیجیتال مثلا در سینما ما از دوربین بزرگ و16 میلی متری ، از صحنه پردازی و... ونهایتا از نمایش فاصله می گیریم و خود انسانْ بازیگر به صحنه می آید حتی یک قدم بالاتر این دوربین به خط مقدم جبهه می رود و مرگ رانشان می دهد ؛ مرگ عریانی که جامعه مدرن همواره آن را می پوشاند مثلا وقتی تصادف می شود می آیند خون را می شورند تا هیچ کس هیچ گونه تصادمی با مرگ نداشته باشد . در حالی که دوربین دیجیتال آن را نمایش می دهد .
در ارتباط با هنرمند هم چنین است یعنی نقاب او در هم می ریزد و خاصیت آیینه گی پیدا می کند که یکی از آرمان های انسان است یعنی انسان آیینه شده ، انسان صاف که پنهان نیست چیزی که عرفان ابن عربی ، عرفان حافظ و... تلاش می کردند به آن برسند .
اعترافات
می گویند گاندی در کوی و بازار با صدای بلند گناهانش را اعلام می کرده و شرح میداده اما امروز...
حداقل می دانم بلند صحبت کردن در خیابان و کوی و بازار عمل شایسته ای به شمار نمی آید!!
گویی در تجربه مدرن اعتراف کردن و در کنار آن بلند صحبت کردن جزئی غیرمتصل و عهد کهنی محسوب می شود که نمی توان مجددا به آن سر زد....
آدورنو درست تلاش می کرد . دفاع از سوژه یا به قولی عمیق نفس آدمی ، دفاع از "امر جزئی " و نهایتا دفاع از غیر اینهمانی(مبارزه با سرکوب امر جزئی به نفع مقولات کلی)
گاندی آدم بزرگی بود چون توانایی فریاد زدن سوژه یا میل درونی اش را داشت چیزی که باز در تجربه مدرن غایب است... جالب آن که اظهار ندامت و پشیمانی اتفاقا متعلق به ناقدان مدرنیته است همانی که این روز ها آن را به واسطه به رسمیت نشناختن سوژه ناهشیار یا ناآگاه نقدش می کنیم.
خلائی که در من وجود دارد و من برای گشایش عملی می خواهم مرتکب این اعتراف آگاهانه شوم.....
در طول 6 ماه اخیر 9 سخنرانی پیرامون مباحث فلسفی به همراه 7 سخنرانی پیرامون سینما داشته ام
بگذارید خیلی صادقانه صحبت کنم ...
در طول این سخنرانی ها مسائلی را مطرح کرده ام که خیلی جاها پیرامون آن صحبتی نشده است ....
مثلا سخنرانی که روز جهانی فلسفه در دانشگاه گیلان داشتم بحث هایی که پیرامون نقد آدورنو بر هوسرل به واسطه فروید مطرح کردم مشابه آن را در جای دیگری ندیدم یا در همان سخنرانی بحث هایی که پیرامون رابطه هنر و اجتماع مطرح شد....
اما نگاه من در مقام یک سوژه هشیار چه بود ؟ تمنا و میل من ، آن سوژه درونی که پس این باد هوا (همان حرف و کلام شفاهی یا سخنرانی یا هر چیزی که می توان نامش نهاد) نهان شده چه بود؟
بگذارید پاسخ را چند خط پایین تر بدهم.
همه ما نیازمند یک صندلی برای رو به جهان نشستن هستیم و من امروز در حالی که رو به تجربه مدرن و جهانی که خود، تجسم مفهوم فاست گوته است و ما در آن تلاش می کنیم تا پیش از آن که دخل همه ما در آید خدا یا شیطان را ملاقات کنیم نشسته ام و می گویم :
به رغم این همه مطالب مهم ، نو ، و عمیق که به شما گفته ام وبه رغم این حقیقت واضح و روشن که شأن فلسفی من از شما که مخاطب سخنرانی من هستید بیشتر است اما من به دلیل این که این تریبون را به نمایش شهرت خود اختصاص داده ام پشیمان و نادمم.
|
|