|
لحظه ای ایستادن
|
||
اشکال و روح (قسمت دوم)
آن کس که کاری بیش از بازی صرف با زندگی می کند
به ژست نیاز دارد تا زندگی اش برای او از آن بازی که با
انتخابی بی پایان از میان حرکت های مختلف می توان
انجام داد واقعی تر شود. گئورگ لوکاچ
.....مساله مهم اینجاست که او هر نوع تجلی زندگی را لزوما "شکل(Form)نمی داند. مثالی که لوکاچ برای این فصل انتخاب می کند " سورن کیرکگور " است. او اساسا توجه خود را پیش از آن که به پرسونا ( نوشته های کیرکگور ) متوجه کند نظرش را به پس آن ، جایی که کیرکگور خود را در آن پنهان می کند متمرکز می کند یعنی ایمای(Gesture)مشهور وی یا همان قطع ارتباطش با نامزدش...
لوکاچ ابتدا می کوشد از مناظر گونه گون این " ژست " یا همان " شکل " کیرکگور را مورد بررسی قرار دهد. در آغازین بند های « تزلزل شکل در برابر زندگی » چنین می گوید : « ارزش ژست در زندگی چیست؟ به بیان دیگر ارزش «شکل» ، ارزش زندگی ساز و پروراننده « شکل » در زندگی چیست؟
ژست چیزی نیست جزء حرکتی که چیزی بی ابهام را به وضوح بیان کند . « شکل یگانه شیوه بیان امر مطلق در زندگی ست ، ژست تنها چیزی ست که ماهیتا کامل است . یگانه واقعیتی ست که بیش از امکان صرف است .ژست خود بیانگر رندگی ست . اما آیا بیان زندگی ممکن است ؟ آیا این تراژدی هرگونه هنر زنده نیست که می کوشد از خلاء ، قصری بلورین بسازد ، از امکان های خیالی « روح » واقعیاتی جعل کند ، از طریق وصل و فصل « ارواح » پلی از « اشکال » در میان آدمیان بنا کند ؟
آیا ژست اصلا می تواند وجود داشته باشد ، و آیا مفهوم صورت هیچ معنایی از لحاظ زندگی دارد؟ »
در واقع تمام تلاشی که می توان آن را در جای جای نگاه و سویه کیرکگور دید بر مبنای این گفته قرار داشت که « واقعیت » ربطی به « امکان ها » ندارد .
تلاش او بنا کردن زندگی اش بر مبنای یک ژست بود . و آنچه را می نگاشت نمایانیدن و شفاف کردن ژستش در برابر جهانی بود که هر دم درهم ریختگی اش را به فجیع ترین شکل نشان می داد
تاکید کیرکگور بر "صادق بودن" در واقع تاکید بر « عرضه یگانه زندگی است » و به قول لوکاچ فرا چنگ آوردن آن « پروتئوس » [1] که به محض آنکه اسرار را بیان کرد نتواند بجنبد .
در واقع به زبانی ساده تر « ژست از منظر دیالکتیک کیرکگور جمع ضدین « امکانات و واقعیات » ، تلاقی زندگی و شکل ، ماده وخلاء و نهایتا متناهی و نامتناهی است.
شاید توضیح مستقیم لوکاچ در این باره راه گشا باشد :
« ژست جهتی است که با آن « روح » از یکی از ضدین عبور می کند ، جهشی که با آن امور همیشه نسبی واقعیات را وا می گذارد تا به یقین ابدی « اشکال »برسد.
اما تلاش لوکاچ به این ختم می شود که چنین ایمایی " شکل " نیست و نمی تواند " شکل " باشد بلکه معنای آن این است که « هنر زندگی » (Lebenskunst)وجود ندارد . چرا که حتی اگر هنر هم بتواند بی ابهام باشد ، زندگی سراسر مبهم است . اما مذمومیت نگاه لوکاچ که بعدها وی در کتاب بزرگ و ارزشمند « تئوری رمان » بر آن می شورد را در مفهوم و نگاه انتزاعی وی باید دید.
در واقع تاثیر تفکر نئوکانتی که هنوز مورد رد وی واقع نشده بود در جایی خود را نشان می دهد که او صحبت از "پیشینی بودن اشکال " می کند یعنی با فرایند انتزاع از میان متون ادبی استخراج نمی شوند بلکه به گونه ای ، مقدم بر این آثارند ، هست هایی ابدی اند که در آثار انضمامی هنری ، کم و بیش به صورت کافی تحقق میابند .
بعدها لوکاچ با نقد نئوکانتی هایی چون ریکریت (Rickert)و مکتب وی متذکر می شود که شکافی میان اندیشه " سرمدی " و تحقق تاریخی ارزش ها وجود دارد و این عاملی می شود تا لوکاچ مباحث زیباشناسانه اش را در بستر تاریخی مورد بازبینی قرار دهد.
مثلا جایی که میان « شعر » و « شاعری » تفاوت قائل می شود و بر این موضوع پافشاری می کند که « ایده ، پیش از همه تجلیات خود وجود دارد » و این منتقد است که « خصوصیت پیشینی » آن را آشکار می کند .
در قسمت های بعد درباره کتاب « تئوری رمان » ، خواستگاه کتاب و نقد تئودور آدورنو بر آن توضیح خواهم داد.
[1] پروتئوس :خدای بحری در اساطیر یونان قدیم .پدر او پوزیدون موهبت پیشگویی و تغییر صورت به دلخواه را به او ارزانی داشت . برای آنکه وی را وادار به پیشگویی کنند می بایست او را هنگام خواب غافلگیر کرده ، ببندند تا فرار نکند . معمولا او را به صورت مجسمه ای نیم تنه انسان با دو ماهی نشان می دهند .
|
|