|
لحظه ای ایستادن
|
||
سگ ها به چیزی که نمی شناسند پارس می کنند نیچه
مطلب را که مطالعه می کنید بخشی از سخنرانی من در همایش وبلاگ نویسان بود که با انتقادات غیرتحلیلی برخی در همایش و البته بشکلی بیمارگون در برخی وبلاگ ها رو به رو شد .
از آنجا که برخی از دوستان ادعا کرده بودند که اگر مباحث مطرح شده را نقد کنند گویی به دشمنی برخیزیده اند ، من متن سخنرانی را اینجا آوردم تا بدین وسیله پذیرای کلیه انتقادات باشم.
********************************
از زمانی که انسان از بهشت رانده شد نامی را برگزید و از آن پس فرزندان خود را با نام های گوناگون خطاب کرد ، در واقع نمایانگر تلاشی برای ایجاد فردیتی بی همتا بود . در این میان تایید علم ژنتیک به واسطه بیان کد ژنتیکی منحصر به فرد هر انسان که فردیت او را فردیتی بی همتا می سازد ، نشان از دور نبودن این حقیقت علمی است . این بی همتایی که انسان های نخستین از طریق نام هایشان به دست می آوردند و در آینده در فردیت ژنتیکش تجسم خواهد یافت ، نخستین برگ شناسنامه اجتماعی انسان گردید . بدین ترتیب انسان با بازیابی خود به عنوان انسان بی همتا نگارش شناسنامه اجتماعی اش را آغاز نمود از آن پس تاریخ انسان همچنین تاریخ شکل گیری هویت های دیگر او بوده است . در حالی که دلایل شکل گیری هویت و سیمای متنوع انسان ، موضوع جدل های فلسفه و جامعه شناسی است ، در این باره که انسان در طی سفر طولانی و تاریخی خود و بر بستر تغییرات و تحولات ناشی از فعالیتش ، هویت های نوین را در قالب چهره های گوناگون بازیافته کمتر مناقشه ای وجود دارد .
در حالی که تسلط اقتصاد مبتنی بر دامداری و کشاورزی و ساخت قبیله ای ریشه های هویت های مشخصاً مذهبی و قومی بوده اند ، قرن های زندگی شهر نشینی و ایجاد مفهومی به نام « بازار » و تولید پیشاصنعتی را بر بستر گفتمان عصر روشنگری را باید عامل « هویت ملی » دانست ودر این میان بشر دیگر نه تنها به عنوان « بنده خدا » بلکه به عنوان « ملتی تحت پوشش خداوند » هویتش را باز تولید می نماید .
در این سیر تاریخی بسیاری « انقلاب صنعتی » را عامل نهادینه شدن « هویت ملی انسان » دانسته اند و حاکمیت او را به عنوان « انسان ملی » را بازتاب دهندۀ اشکال و ساختارهای متنوع دولت – ملت ( Nation – Sate ) دانسته اند . با پیدایش جوامع سرمایه داری و طرح مساله جدال طبقاتی برای کنترل سیستم های تولید و توزیع ثروت سازمان های مدرن طبقاتی و اتحادیه ای پا به عرصه وجود می نهند .
هویت طبقاتی انسان که در جوامع گذشته گاه در ساختارهای قومی و مذهبی پنهان می ماند با گسترش سازمان های سیاسی و طبقاتی و سندیکاها و انجمنهای کارگری و کارمندی از سویه نهان خود خارج شد .
بدین ترتیب تا قرن ٢١ انسان از میان هویت هایی تحت عنوان « فردیت ، قومیت ، مذهب ، ملت و جایگاه طبقاتی » می گذرد و بر بستر اقتصاد فراصنعتی هویت گلوبال خود را رقم می زند یا در حال رقم زدن است .
در حالی که در دیرینه ترین افکار و عقاید بشر ، این موجود بی همتا خود را عضوی از اجتماع بشری دانسته اما این آغازین بار است که بر پایه آن تصور و باور عمل کند . عملی که در برابر او چشم انداز نوین را نیز برای پی ریزی جوامع نوین فراهم می کند .
صد البته نباید و نمی توان نادیده انگاشت در حالی حق انسان در پوشش جوامع هویتی رنگارنگ از بدیهی ترین حقوق اوست اما کشاکش هویت نوین و سیستم های ارزشی حاکم و ساختارهای مسلط جزئی غیر قابل انکار به نظر می آید.
در حالی که بالیدن انسان هر کدام از پارادایم هایش و متقدم دانستن یکی بر دیگری ، تلقی و حقوق فردی محسوب می گردد ، حکم خرد جمعی نه به عنوان رجحان یکی بر دیگری بلکه در ایجاد شرایط رشد آزادانه سیمای متنوع انسانی است .
با نظری به تاریخ در می یابیم نهادینه کردن یک هویت همواره با ایجاد تلاشی موازی و مکمل در جهت ایجاد ساختارهای اجتماعی برای پاسداری از آنها همراه بوده است و بر پایه همین تلاش ارزش نوین ، فرهنگ نو و ساختارهای ویژه سیاسی و اداری پدید آمده است . به دیگر بیان ماهیت و اشکال نهادهای اجتماعی نه تنها بر پایه نیازهای روزمره بلکه بر اساس تلقی و درک انسان از خود شکل گرفته اند .
هر چند نهادهای اجتماعی که خود مخلوق انسان اند اما بشر همیشه کنترل آن را در دست ندارد اگر اندیشه و نهادی در یک نسل برخواسته از نیازهای مشخص زندگی اوست برای نسل دیگر آنان چون پیش شرط های زندگی او ظاهر می گردند . عامل زمان نیز آنها را به بخش از سنت های جامعه بدل می سازد . بدین ترتیب مخلوقات یک نسل می توانند در قالب سنن ، فرهنگ و ساختارهای « طبیعی » جلوه کرده ، زندگی و حیاتی جاودانه یابند و حاکم بر سرنوشت نسل های آینده گردند .
مارکس در هیجده بروم به زیبایی در تشریع این وضعیت می گوید : « انسانها سازندگان تاریخ خویش اند ولی نه طبق دلخواه خود و در شرایطی که خود اختیار کرده اند بلکه در اوضاع و احوالی که مستقیماً از گذشته برای آنها به ارث رسیده است . گذشته چون کوهی بر دوش آنها سنگینی می کند . »
اما نکته قابل توجه این است که پارادایم ملی تنها هنگامی که خود را از تنگناهای ساختارهای مذهبی و قومی جدا نمود توانست نقش تاریخی را در تحولات جهانی ایفا کند ، پارادایم انسان گلوبال نقش تاریخ ساز خود را زمانی می تواند ایفا کند که مبانی فرهنگی ، سیاسی و سیستم های ارزشی خویش را تنظیم کرده و بر اساس آن ساختارهای سیاسی و اقتصادی خویش را بناسازد .
قابل تامل است هر چند می توان هویت های انسانی را از جوانب گوناگون ( فرهنگی ، ایدئولوژیکی ، اقتصادی و ... ) مورد بررسی قرار داد اما آنچه میان ایدآل های « یک نسل » و آینده پلی می سازد « ساختارها و نهادهایی » است که او در چهار چوب تصوراتش از خود و برای پاسخ به نیازهای مشخص زمان خود گاه « آگاهانه » و گاه « ناآگاهانه » آنها را بنا می سازد .
در این میان آنچه کمک به درک مفهوم گلوبال می کند افتراقی است که در دل مفاهیم گلوبال و بین المللی وجود دارد .
برای درک ماهیت و چهارچوب گلوبال می بایست میان « جهانی » و « گلوبال » از یک سو و به هم وابستگی ( Interdependence )و به هم پیوستگی ( Integration ) تمایز نهاد .
در حالی که سرزمین ، کشور ، منطقه و قاره و جهان جملگی مفاهیمی اند که بار فضای ویژه ای را حمل کرده و محدودۀ جغرافیایی معینی را مجسم می کنند ، حال آنکه قومیت ، ملت ، انسان گلوبال ریشه در مناسبات معین میان انسان ها و جلوه ای از سیستم های ارزشی فرهنگی و اجتماعی بوده و در قالب نهادهای معین حیات می یابند . مناسبات بین المللی بربستر مناسبات میان دولت ها و نهادهای ملی مفهوم می یابد در حالی که سیستم های ارزشی و نهادهای و گلوبال در ساختارهای ملی و بر اساس گسترش همکاری کمون ها ( Community ) گلوبال خارج از محدوده و حوزه های « دولت ملی » جلوه گر می شوند و بدین ترتیب در حالی که « انسان جهانی » تنها با حذف هویت های انسان ، تنها در « انتزاع » شکل می گیرد ، انسان گلوبال به عنوان عضوی از جامعه مشخص زمینی ( Particular Community ) پا به عرصه وجود می نهد .
به لحاظ ارزشی سیستم های ارزشی گلوبال بسیار سیال بوده و از میان گفتمان عمومی شرکت کنندگان در ساختارهای معین گلوبال بدست می آید از این روست که می توان مدل « قرار داد اولیه » جان راول را به عنوان « مدلی » برای تدوین اصول و مبانی ساختارهای گلوبال مورد استفاده قرار داد . بر این اساس واضح است به عناصری چون « تفاهم و قرار داد » نقل خود را بر « قوائد و اصول » تحمیل خواهند کرد .
اما در ادامه بحث هویت گلوبال به این بحث پرداختیم که انسان در پارادایم جهانی با حذف هویت های انسان تنها در انتزاع شکل گرفته در حالی که در پارادایم گلوبال خود را به عنوان Porticular Community می شناسد و در می یابد . این رخداد نتیجه همان تجربه زیست شده و انضمامی در دل تجربه مدرن و نهایتاً نقد آن است .
بشر بی شک یکی از بهترین ادارکات خود را در ارتباط با هویت مدرن مدیون آن روشنایی است که « گوته » در « فاست » ارائه می دهد و آن قهرمان تسلیم شده به شیطان را که نماد روشنفکری عصر مدرن است را به بهترین شکل باز می نمایاند . آن فردی که همواره شورش می کند علیه آنچه در گذشته وجود داشته و بهترین تصویر از آن ، چهره ای رنگ پریده و آشفته است .
با قول و تعبیری از مارشال برمن ، عصر ماتلقی گوته ای فاست است و همه ما عزمی راسخ داریم تا پیش از آن که دخل همه ما در آید خدایا شیطان را ملاقات کنیم و در این میان انسان نه تنها به واسطه موقعیت کنونی اش بعد از دو جنگ جهانی و گویی این که تمام تلاش بشر بیهوده و عبث شده بلکه برای دریافت پاسخی برای مساله( هستی) ، به نقد عقلانیت می پردازد و از دل آن به مفهوم و تلقی جدیدی از سنت دست می یابد که وجه شبه پراکسیس آن سر زدن به سنت در دل تجربه مدرن است . این بازگشت به دوران کودکی و نخستین در دل تجربۀ مدرن درواقع همان رخدادی است که به واسطۀ هویت گلوبال شکل می گیرد یعنی گام گذاشتن در ایجاد هویت های منحصر به فرد و یکتا.
انسان گلوبال در واقع با خوانی موقعیت انسان نخستین در دوران مدرن است .
بازخوانی چیزی که برای همیشه گذشته و ترک شده است . بخش از نمایش این موضوع در ایجاد هویت های مجازی است . اما نه تنها ساده انگارانه است که بخواهیم بگوییم که این موقعیت ها و هویت های مجازی صرفا برگرفته از حیات بی واسطه و انضمامی انسان می باشد بلکه اتفاقاً عرصه ای خواهد بود برای نزیسته های انسان .
در اینجا من صحبت خودم را به دلیل محدودیت زمان قطع کردم این بحث پیرامون هویت های مجازی ادامه داشت که من از طرح آن منصرف شدم.
|
|